ناز شستت آقای قاضی!
فرزاد رو هم که بکشی دیگه خیال همه راحت میشه که دیگه ریشه هر چی تروریست و قاچاقچی و محارب و برانداز و تجزیه طلب و عامل استکبار و اراذل و اوباش رو از بیخ زدی!
خیلی هنر کردی به خدا!
یتیم کردن این دخترک معصوم از دست هر "کسی" بر نمیاومد...
یه "ناکسی" میخواست مثل تو!
اما...
تو که اینقدر زورت زیاده چرا از پس اون عبدالمالک تروریست و آدمکش که سربازای بدبخت این مملکتو سر میبره بر نمیای؟
چرا از پس "پژاکی" که آسایش و امنیت مردم رو گرفته و هر روز رو سرشون بمب میریزه بر نمیای؟
دنبال جوابش نیستم آقای مقتدر!
دیگه کیه که ندونه این اُئلدرم بُئلدرمهات فقط واسه دانشجو و وبلاگ نویس و روزنومهچی و معلم و خبرنگار و کارگر و... اینهاست!
وگرنه شما که با امثال جناب آقای ریگی این حرفارو ندارین!
اون، سرباز وظیفههای بدبختو که تو بیابون پست میدن رو میگیره و میکشه٬ شما هم وبلاگ نویس یه لاقبا رو!
اما از فردا بترس آقا!
از روزی که تو وجود این شیر دختر بلوچ و هزاران هزار دختر و پسر پدر از دست داده گل کینه و نفرت شکوفه کنه از تخمی که تو کاشتی!
از روزی که تفنگ رو جای تصویر پدر تو دستاش بگیره!
بترس آقاجان... بترس!
;
براي رفقاي در بندم مهدي خدايي و سلمان سيما كه روزهاي سخت زندان را ميگذرانند... بي آنكه كسي از حال و روزشان خبري داشته باشد و قدمي براي رهايي شان بردارد!
گو اينكه كاري هم انگار از دست هيچكس ساخته نيست!
و به ياد شاملوي بزرگ... كه "درد مشتركمان" بود و ترانه هاي مانايش "نبرد افزارمان تا با تقدير پنجه در پنجه در افكنيم!"
به گمانم هنوز كسي به اين قدرت و ايجاز هولناكي سلول انفرادي را تصوير نكرده است!
حجم قيرين نه در كجايي
نا در كجايي و بي در زماني!
وآنگاه احساس سرانگشتان نياز كسي را جستن
در زمان و مكان
به مهرباني:
((_من هم اين جا هستم!))
پچپچه اي كه غلتاغلت تكرار مي شود
تا دوردست هاي لامكاني.
كشف سحابي مرموز هم داستاني
در تلنگر زود گذر شهابي انساني.
احمد شاملو ـ ۱مهر ۱۳۷۰
;



