تبليغاتX
ققنوس
ماهی سیاه کوچولو چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 14:47;

این چند خط را برای سه سالگی کمیته گزارشگران حقوق بشر نوشته ام...

 

 

سلام عزیزکم

حالا که این ها را برایت می نویسم، تو 3 سالت شده و من به اندازه همه دردهایمان، همه بی قراریها و دلتنگی هایمان خوشحالم، تو 3 سالت شده و من دارم فکر میکنم به روزهای سخت گذشته... به یارانی که خون جگر خوردند و شمع  یک سالگی و دو سالگی ات را فوت کرده اند و امروز دورند از ما..

اما خبر دارم که دل نگرانت هستند که مبادا حالا که داری راه رفتن یاد میگیری، یک وقت پایت را کج نگذاری.. جایشان توی دل ماست..

می دانی؟ اینجا کودکی هم مثل خیلی چیزهای دیگر معنا ندارد.. انگار همین دیروز بود، روزی که توی مدرسه سر صف، موقع قرآن خواندن، حسین که تازه با هم رفیق شده بودیم، یکهو غش کرد و افتاد جلوی پای من! پدرش بدهکار بود، پس شب ها باید تا دیروقت کنار خواهر و برادرهایش می نشست پای دار قالی و تمام کودکی و معصومیتش را به هم رج می زد تا فرش زیر پای مردم از دار در بیاید. و پدرش بگذارد که او مدرسه بیاید.

عصر که از مدرسه برگشتم و به پدرم گفتم، سرش را بالا آورد و گفت: معلم کودکی اش که اسمش صمد بوده، روزی به آن ها گفته بود : بچه ها این سرخی زیبای فرش که به هزار نقش درآمده، خون سرانگشتان شماست! این را که گفت، گریه اش گرفت... من هم.

همان روزها بود که ماهی سیاه کوچولو را داد که بخوانم و من با ولع تمام خواندمش، حسین دیگر مدرسه نمی آمد.. من هم فهمیدم که باید بروم دنبال رویاهایم.

ما کودکی نکردیم عزیز دلم. تا آمدیم سر بچرخانیم و دستمان به شاخه ی آرزوی کودکانه ای برسد، فهمیدیم که حسرت یعنی چه؟ نان به قیمت خون خوردن یعنی چه؟ بغض مادری که به زور جگرگوشه اش را از دستش گرفته اند یعنی چه؟ که کارتن خواب و معتاد و تن فروشی از سر نداری یعنی چه؟ که انفرادی و شکنجه و شلاق کف پا یعنی چه؟

همه این سال ها، میان های و هوی تمام نشدنی بازار مکاره سیاست و باران بی امان تگرگ و مرگ که حتی یک آن مجالمان نداد، دست هایمان را به هم گره زدیم و سینه سپر کردیم تا از مفهوم " انسان" دفاع کرده باشیم. بی پناه، بی سرپناه.

عزیزدلم حالا تو داری قد می کشی، وسط همین آوارگی های ما، توی همین کافه های دلتنگ شهر که جمعه ها غروب میزبانمان می شود تا ساعتی دلخوش کنیم به ضیافت سیگار و چای هزار تومانی ...

دلتنگ نشو، چشمهایت را به روی قهرمانان اسطوره های کاغذی و متولیان مبارزه و هزار امر مهم دیگر از راه دور! ببند...

چه کار داری به کاسبی این دریوزه گان بی مایه، بگذار باد به غبغب بیاندازند و در نایت کلاب های ینگه دنیا به نام آزادی و حقوق بشر؛ عرق مجانی بخورند... این بازی، بازی ما نیست عزیزکم!

تو به روی خودت نیاور...

بگذار شانه هایت تکیه گاه مادری باشد که در سوگ جوانش دلخون است.

بگذار دستهایت بازوی پدر رنجوری را بگیرد که در معاش وامانده...

 بگذار حنجره ات همساز شود با فریاد شیرزنان سرزمینت که حق می خواهند...

بگذار نگاهت گره بخورد با نگاه برادرت که از پشت میله های پنجره کوچک زندان توی آسمان دنبال ماهی می گردد که قرار است یک شب بیاید و او را بیرون بیاورد!

مبادا قلب کوچکت در سینه جز برای آزادی و برابری انسانها بتپد.

یادت نرود که ما هنوز عقب رویاهایمان می گردیم!

 

- ویژه نامه سومین سالگرد کمیته گزارشگران حقوق بشر

- زنگ خطر برای حکومت‌های سرکوبگر را كه دوست و برادر هم انديشم حميد رضا خادم نوشته‌است را حتماً بخوانيد.

 

;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لينک ثابت |


 
Copyright © 2006 - Site bus: مهرداد رحیمی & Designer: medsh