تبليغاتX
ققنوس
مستيم و هوشيار شهيداي شهر! شنبه پانزدهم تیر 1387 23:23;

شب يعني آسمان سياه شده و سياه يعني ديگر چيزي پيدا نيست!

نه چنگال جلاد و نه سينه برادر!

و تو در آن ظلمت غليظ و سكوت مهوع مردمان خوب و ستم بر شهر آمدي سروقتمان!

آمدي تا دشنه حقد و كينه‌ات را كه سالها در مشت فشرده بودي در پيكر نحيفمان فرود آوري!

ظالمانه و بي امان!

اما تو ترسيده بودي جلاد!

مي‌دانستي كه ديگر خسته شده‌ايم... از تكرار اين شب و روزهاي بي‌تپش و بي ترانه... از بند

و
زنجير و تازيانه... از نان به قيمت خون خوردن و برادر شهيد به خاك سپردن...

از مسخ مفهوم انسان!


آري تو ترسيده بودي... تو مي‌دانستي كه: "من بينوا بندگكي سر براه نبودم

و راه بهشت مينوي من

بزرع طوع خاكساري و بندگي نبود!"


مي‌دانستي كه اگر قفل گلو باز شود و فرياد در بند مانده‌مان بوي رهايي بشنود رسوايت

مي‌كند و خوابت را آشفته تر!

پس دست به كار شدي... تا بزني و بكشي و بدراني!




خون شتك زده بر انگشتان نامردمان ستم سالار از ما بود.. كه پيش از طلوع قمه و قداره جلاد

بر سر و سينه مان نشست و استخوانهايمان در زير مشت و لگد و چماق بارانت خرد شد!



و تو اي برادرم... عزتم در آستانه آرزوهايت پيش از آنكه عاشق شوي بيست و دو ساله در

خون نشستي و جاودانه شدي!





ما مانديم و يك پيراهن خونين و گله‌اي كه مظلوميت سرخمان را از ياد برده بود!

ما مانديم و شكنجه و ظلمت خيس زندان و پيكر مثله شده اكبر!

ما مانديم و هجوم نيرومندترين نا اميدي‌ها!




تو فاتح شده بودي جلاد... وسردارت در بيدادگاه گلباران مي‌شد و فاتحانه مي‌خنديد!

خوش باش!

بزن... بشكن... قهقهه اي بالا بياور!

اما اين را يادت باشد كه خون اين زخم از ذره ذره جانمان بر لحظه لحظه بودنمان مي‌چكد!

ارتفاع رنج پدران و مادران داغ ديده قامت حقير تو نيست كه به چشم نيايد!

گمانم اين بار هم كور خوانده‌اي!

خوب گوش كن... صدايي از اعماق اوين مؤمنانه در خروش است:



زنده ام هنوز!

خسته و درد آجين!

ايستاده ام در برابر تمام تو

"نه" اي بر پيشاني توام... اي دژخيم... اي جلاد!





يار دبستاني من!



;
نوشته شده توسط مهرداد رحیمی | موضوع: | لينک ثابت |


 
Copyright © 2006 - Site bus: مهرداد رحیمی & Designer: medsh