
در روح و جان من٬
میمانی ای وطن
به زیر پا فتد آن دلی٬
که بهر تو نلرزد!
شرح این عاشقی٬
ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو
همه جهان نیرزد!
ای ایران ایران
دور از دامان پاکت دست دگران
بد گهران
ای عشق سوزان
ای شیرین ترین رویای من
تو بمان
در دل و جان!
ای ایران ایران
گلزار سبزت دور از تاراج خزان
جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان
تو بمان...
حالا که اینها را مینویسم، شاعر هزاران فرسخ دورتر از سرزمین مادری چشمش را بر دنیا بسته!
مرگی تلخ!
آری...
وقتی نمود بودن یک انسان... یک شاعر... در سرزمین مادری مسخ میشود و واژههایش محبوس٬ تقدیر نامرادی میکند و مزارش را در خاک بیگانه قرار میدهد!
همه این سالها عادت کردهبودم به شنیدن صدای صمیمی و دلنشینش از رادیو که مهربانانه برایمان شعر میخواند و خاطره میگفت!
پیچ رادیو را باز میکنم... صدایی که باید "او" باشد و نیست میگوید:
خانمها... آقایان!
تورج نگهبان هم جاودانه شد!
شب همگی خوش!
;


